تبليغاتX
سوسه -
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386

 

                     بدون چك و چانه

  

ما با تو و پدر بيچاره ات، نبرد مي كنيم
زورار به كس نرسد بدو، جنگ سرد مي كنيم
روزي اگر نرسد به ما، پول و اسكن و دينار
آن روز چونان جن زده اي، چاره درد مي كنيم
 مقصودمان از رباعي بليغ را با ماجراي تحصيل همان خواجه جمشيدخان قزويني از رفقاي دوران كلاس دوازدهم و يارهم خدمتي تشريح مي كنيم.
حكايت اينكه ايشان از مفاخر و مشاهير ولايت قزوين بوده، به غايت مهربان و مردم دوست كه چهره ايشان اگر چه به غايت كريه المنظر و كج و معوج اما كلام سحرانگيز داشته خلايق را از ريز و درشت مسحور خويش ساخته به وجد مي آورد. بارها بر ما معروض داشته كه بر حالتمان حسادت مي ورزد. از آن جا كه رفيق خوبي چون ايشان داريم و برحال خويش متأسف است كه رفيقي چون ما دارد. من باب مزاح.
معهذا، ايشان را وقت همسر اختياركردن افتاده ليكن روي افتتاح سخن با جماعت نسوان نداشته، بر درو ديوار كوبيده و خويشتن در سراي محبوس كرده كه شايد كسي از عمق آسمان برايشان ظاهر شده، به عقدشان درآيد. علي اي حال به جهت چهره نامانوس كسي يافت نشده، خواجه جمشيدخان به غايت تفكر كرده تنها چاره علاج در ورود به مكتبخانه علمي و دانشگاه ديده كه شايد دراين مكان دختر را به عقد خويش رضا كند.
لهذا، تلگراف فرستاده به ولايت قزوين و با آب و تاب از اشتياق وافر به تحصيل علم سخنوري كرده، من باب مثال قطعه شعري سروده در باب تحصيل علم كه:
«تاگور دانش بجوي».
فلذا باباي ايشان رضايت داده كه به غايت كاركند و اشتغال معمول افزون داشته اسكنه و اموال فراهم آورد و برايشان مرسول دارد تا در مكتبخانه آموزش آزمون اسم خويش مثبوت داشته، كلهم اموال ايشان راخرج خريد كتاب test كرده، كلهم زمان خويش بر پركردن چهار گزينه الف /ب/ج/د/ هيچ كدام مصروف داشته.
الظاهر ايشان آموخته كه همواره گزينه هيچ كدام و ايضاء هركدام صحيح بوده.
چندي پس از آن تقاضاي اسكنه بيشتر كرده به قصد شركت در مكتبخانه آموزش مهندسي معكوس كه آموزش داده چه قسم نيرنگ مي توان برآزمون وارد كرد كه مثلاً كلهم پاسخهاي ناصحيح، معكوس محسوب شده صحيح منظور و محاسبه شوند والخ.
باري ايشان سرمايه پدري مصروف داشته و آخر الامر در مكتبخانه دانشگاه فراگير غير انتفاعي آزاد پودماني بهم پيوسته در ولايت غربت قبول افتاده در شاخه مديريت صنايع. ليكن علي الظاهر در نقشه مكان مذكور نيافته، سوار بر اسب و الاغ و اشتر به نقشه پيش رفته، آلاچيقي ديده يك عدد خانم درآن نشسته كتب و كيف و مانتو و مقنعه بر تن و دست داشته به انتظار ايستاده. جمشيد خان شريف الدوله از اشتر نزول اجلال كرده نگاهي بر چهره ايشان كرده دو چشم از خجلت و اشتياق به زير انداخته (جمشيد خان شريف الدوله قزويني از رجل محبوب و سربه زير بوده). اختر خانم لب باز كرده مي فرمايند: سلام شاهزاده آقا سرانجام آمدي، چقدر دير آمدي زمان انتخاب واحد تمام شده و وقت حذف و اضافه هم گذشته است. خواجه جمشيدخان: پاسخ داده: قربان شما بروم! من اهل قزوينم. روزگارم بد نيست... پس دانشگاه كجاست؟! شهركجاست؟
دختر فرموده: دانشگاه همين آلاچيق است، تازه آغاز به كار كرده و قرار است بعداً توسعه كند و دورو برش يك شهر بسازند و نام ولايت غربت بر آن قرار دهند. همه اساتيد آن هم علي الظاهر پروازي هستند. خواجه جمشيد به آسمان وزمين نگاه كرد، به نظر نمي آمد طياره بدين نواحي بال گشوده باشد، هنوز لب نگشوده، دختر گفت: اساتيد مثل قصه ها به چوب آن دوتا مرغابي آويزان مي شوند و مي آيند. جمشيدخان يدين بر دهان گذارد و خنده شيرين و فرمود: عجب آدمي هستي ها !!بعد هر دو گفتند همين دانشگاه خوب است. پولشان را رفتند، امور مالي پرداخت كردند و زيرآلاچيق منتظر استاد نشستند.
اين است كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و آلاخره هستيم به دنبال حكايت ايشان تفحص كرده، مطلع شديم همين اين مكتبخانه ها و اكلسه آزمون و كنكور و دم و ش تنها به جهت اشتغالزايي و دريافت هزينه هاي گزاف بوده والا آنچه جمشيد به خرج اين همه زمان اسكنه و درهم و دينار واسطه و آزمون بدان رسيده را هاجرخانم، ننه بزرگ محترمه خودمان به طرفة العيني توي محل خودمان رفع و رجوع مي كند. به قول قديميها: بدون چك و چونه دانشگاه مي ياد تو خونه.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 13:36 | | لینک به این مطلب