پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
گنج در خانه خودمان |
|
ليل ماضي در خواب يا حالتي ما بين خواب و بيداري ديديم پاي در دهليزي نهاده از فراخي ورودي وارد سرسرايي عظيم شديم. ترس از ارواح خبيثه و عمله واكره شيطان و بيم حضور اذناب شيطان داشتيم ليكن گام در غرفه اي تاريك نهاده همچنان كه گام نخست در غرفه نهاديم جملگي خفاش و كلاغ و گنجشك پرواز كردند، چنانكه ترس بر وجودمان چيرگي يافت و حسي مجهول الهويه بر ما مستولي گرديد. ليكن تاب آورده گام فراتر نهاده بادي نمور وزيدن گرفته تا انتهاي غرفه راه پيموده در منتهي اليه جانب راست چندين صندوقچه پنهان ديديم. درب هر يك به نوبت مفتوح نموده موجب التذاذ و انگيزش قواي شوقيه نفس ما شده از آن بابت كه در هر يك طلا و جواهر بسيار و بسته هاي پنج هزار توماني جديد بوده. خليته از جيب تنبان درآورده به قصد پر كردن از جواهرات اسكنه همچنان كه يك ملاقه از ايشان داخل خليته كرديم ديدگانمان به ديدن سايه اي مرموز نايل گرديد. دقيق شديم. ياللعجب سايه متعلق به همسر گراميمان مليله خاتون بود كه در قالب تصويري مجهول الهويه بر ما نازل گرديده دست بر شانه ما زده كه: هي! اجنبي تو كي هستي كه به صرافت سرقت اموال و گنجينه ما بر آمده اي. از پس انعقاد اين كلام، شمشيري از غلاف بيرون كشيده به قصد قتال ما فرود آورده... در آن دم ميرزا تقي خان اميركبير و كوچك جنگلي و قيصر و جمله مقتولين چنين قسم در برابر ديدگانمان متصور گرديد و همچنانكه شمشير به قاعده مويي بر گردن مان قرابت يافت، از خواب پريديم. در اين اثنا، مليله خاتون در عمارت نبوده، فرياد كرديم و ايشان را خطاب قرار داديم چندي گذشت و ايشان سراسيمه بر ما نازل آمد. فرموديم: كجا بودي؟! گفت: پاي تنور بر خبازي كلفتها و عمله اكره عمارت نظارت مي كرديم. شك كرديم ظن ما افزون شد. ليكن ايشان را به خانه ننه شان فرستاديم اندكي نخود سياه بياورد. به محض خروج ايشان داديم از زير تا بالاي عمارت را جمله رعايا و نوكرها به هم ريختند. فرموديم؛ هر كجا گنجي يافتند الساعه ما را خبر كنند كه پرده از راز پنهاني همسرمان برداريم كه همچون كلاغي اشياء و اسكنه مرغوب ما را در مدخل صندوقچه پنهان مي دارند. تا پيش از ظهر به طول انجاميد، اما خبري نشد. احوالاتمان ناخوش بود كه صداي فرياد كسي از نوكرها به گوش رسيد. بي درنگ امور كثيره وانهاده به سمت ايشان شتافتيم كه در انباري انتهاي باغ خويشتن بر در و ديوار زده فرياد برآورده. به نزديك ايشان رسيديم. علي الظاهر حال و روز خوشي نداشته. ما را به گوشه انبار برده صندوقچه اي قديمي و زهوار دررفته در مقابلمان قرار داده. فتح الباب كرديم. در مدخل آن جسم سرخ رنگي بود شبيه قلب كه بر آن جمله زيبايي حك شده بود بدين مضمون: «فقط مخبرالسلطنه.» نوكر بدبخت را به قصد انجام عملي الكي اعزام كرديم و خويشتن را در انباري تنها يافتيم تازه پي برده بوديم كه تعبير خوابمان چيست و دانستيم مليله خاتون معزز گرامي تا چه حد خاطرمان را مي خواهد و ما بي خبر به دنبال گنج مادي بوده ايم. سر بر در و ديوار زديم كه اي دل غافل گنج در انباري و ما گرد جهان مي گرديم. همان دم قطعه شعري بر زبانمان جاري شد بدين مضمون: جان من هديه ناچيزي است تقديم شما نگو اين چيست، و چون است، همين را دارم. و از آن مورخه تا هم اكنون سر بر ديوار و در مي كوبيم و گويي مثل پائولوكوئيلو گنج شخصي مان را يافته ايم. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 10:2 |
|
لینک به این مطلب