یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
داستان هزار و چندمی :
|
حكايت توليد مازاد باران طبيعي |
|
يكي بود يكي نبود. يك روز در يك ولايت غربت پسر پادشاه داشت براي رسيدگي به امور رعيتها توي كوچه هاي ولايت با خدم و حشم قدم مي زد كه ناگهان يك دستمال قرمزي افتاد روي شانه اش!پسر پادشاه دستمال را از روي شانه برداشت و به بالا نگاه كرد، ديد كه دختري مثل پنجه آفتاب دارد در طبقه سي و دوم يك برجي لباسهاي ننه اش را روي رخت پهن مي كند. پسر كه تا حالا عاشق هيچ دختري نشده بود، يك مرتبه عاشق شد. طبع شعر پيدا كرد و از همان پايين با صدايي بلند به دختر گفت:
همانا : تو كه ماه بلند آسموني منم ستاره مي شم دورت مي گردم
دختر كه ظاهراً در اين چنين مواردي چندان بي تجربه هم نشان نمي داد، در طرفة العيني جواب داد:
همانا: تو كه ستاره مي شي دورم مي گردي منم ابري مي شم روتو مي گيرم
پسر پادشاه كه از شدت هيجان داشت از حال مي رفت ادامه داد.
همانا: تو كه ابري مي شي رومو مي گيري منم بارون مي شم تن تن مي بارم
دختر كه تا به حال هيچ وقت اينقدر از زندگي اش احساس خوشوقتي نمي كرد، همه لباسهاي ننه اش را همان جا ول كرد، آمد پايين و جلو پسر پادشاه ايستاد و بقچه اش را ترك اسب گذاشت و گفت، همانا:
تو كه بارون مي شي تن تن مي باري منم سبزه مي شم سر در مي آرم
بعد هم پسر پادشاه يك مرتبه تبديل به باران شد و تند تند باريدن گرفت. (ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه قديمي ها چون ذاتي عاشق مي شدن و يك مقداري زي زي گوگول بودن، طبيعتاً مشكل خشكسالي و بارندگي نداشتن!)
* توصيه به سازمان آب: براي تأمين آب تعداد دختر و پسرهاي ازدواج نكرده را افزايش داده و فرصت رويارويي آنها را فراهم سازيد.
* توصيه به كشاورزان: براي تأمين آب براي زمينها، سن ازدواج را پايين بياوريد و به جاي مترسك، در مزرعه هايتان آپارتمان اجاره به شرط تمليك بسازيد.
* توصيه به سازمان هواشناسي: براي رونق كارتان پسرهاي مجرد مملكت را به اردوهاي ديدن پري هاي آسماني ببريد. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 14:55 |
|
لینک به این مطلب