تبليغاتX
سوسه
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
افسانه هاي دو هزار و هفتمي؛

  

كك در تنبان خلق الله

 

"پيراهن يا لباس ديگر فرق نمي كند. مهم اين است كه آدم مراقب باشد تا كك توي آن نيفتد. "

                                                                                   دیوید بکهام مهاجم باشگاه شموشک ایتالیا

يكي بود. يكي نبود. در يك ولايت غربت يك مارگيري با زن و بچه اش زندگي مي كرد كه از مال دنيا فقط يك كلبه گلي در شمال شهر ولايت داشت با چهار قران پول سياه وچند تا كاسه و تغار و يك دويست و شش صندوقدار نوك مدادي.
يك روز كه اين مارگير بيچاره صبح زود ساعت 7 رفته بود در كوه و كمر ولايت مار بگيرد، بياورد در شهر و به قيمت بابايش بفروشد، چشمش افتاد به يك غول جواني كه مثل فرفره خودش را به سنگها مي ماليد و بالا و پايين مي پريد. رفت جلو و به او گفت: «چيكار مي كني غول بي شاخ و دم؟»
غول با عصبانيت به مارگير نگاه كرد و پاسخ داد: «بي تربيت !اولاً كه من غول نيستم و يك دايناسور جوانم. ثانياً اسمم آقا هوشنگ است. ثالثاً كك به پيرهنم افتاده است و بيچاره ام كرده است. همانا تو مي تواني يك جوري من را از شر اين، خلاص كني؟!»
مارگير يك وردي خواند و كك بيچاره اسباب و وسايلش را جمع كرد و از پيراهن غول بيرون آمد تا برود خانه بابايش!
غول كه از شر كك پيراهنش راحت شده بود و كلي خوشحال بود به مارگير گفت: آفرين مرتيكه عزيزم !حالا بايد سه تا آرزويم را هم برآورده كني!
مارگير گفت: نه جناب غول، اشتباه مي فرماييد !الان شما بايد سه تا آرزوي من را برآورده كنيد!
غول يك نعره بلندي كشيد و گفت: آدم ناحسابي مثل اينكه من زورم از تو بيشتر است و ضمناً از نژاد غولهاي عصباني هم هستم ها!
مرد مارگير كاپشنش را از تنش بيرون آورد و جلوي پايش تكه پاره و جرواجر كرد و ريخت جلوي پاي غول و گفت: اگه تو غول عصباني اي !من هم گنده لات محله مانم !
غول يك آتيش داغي از دهانش خارج كرد و دندان غرچاند كه: الان مي خورمت!
مرد مارگير هم قمه اش را از توي جورابش بيرون كشيد و هفت دور محكم دور كله اش چرخاند و گفت: عمراً !آااااااي نفس كش!
غول هم دستش را با قدرت 1800 اسب بخار بر پيشانيش كوبيد و قاطي كرد و يك نيشگون محكم از بازوي مارگير گرفت.
بعد مارگير دهن باز كرد و بلانسبت چند تا فحش و ناسزاي غير بهداشتي حواله غول خرس گنده كرد. همين مسأله هم باعث شد كه غول يك باد گلوي محكمي بزند و از توي دهنش آتش بيرون بيايد و مارگير را داغ كند.
از قضا يك پاسباني كه به فرمان پادشاه داشت مي رفت چهل راهزن حومه ولايت را دستگير كند، از دور آتش را ديد و به هواي آنكه پيرزني دارد آنجا تافتون مي پزد، به طرف آتش رفت. وقتي رسيد، ديد يك غول بي شاخ و دمي با يك بنده خدايي درگير شده است.
پاسبان جلو رفت تا به هر دوي آنها دستبند بزند، اما هر كار كرد نتوانست دستبندش را دور دستهاي گنده غول بيندازد. بنابراين از او قول گرفت كه از جايش تكان نخورد تا برود يك دستبند اندازه دست او را پيدا كند و بياورد.
همين كه پاسبان رفت، غول و مرد مارگير دوباره با هم دست به يقه شدند. در اين هنگام يك فكري به كله مارگير خطور كرد. از غول اجازه گرفت و رفت پشت درختها شروع كرد به زير و رو كردن برگهاي خشك روي زمين. تا اين كه يك خانواده كم جمعيت از ككها را ديد. پرسيد: ببخشيد كسي از شما كك پيراهن غول عصباني را مي شناسد؟ يكي از آنها گفت: چطور مگه؟ !چكارش داري؟ !چك بي محل كشيده است؟
مارگير گفت: نه بابا. مي خواهم ازش بخواهم برگردد توي پيراهن غول !به ما خوبي كردن نيامده است. غول هم غولهاي قديم!
يكي از ككها گفت: كك پيراهن غول عصباني چند دقيقه پيش دچار عارضه قلبي شد و سكته مغزي كرد. ولي اگر بخواهي من حاضرم بروم توي پيراهن غول !
مارگير گفت: دمت گرم !خيلي بامرامي !كك گفت: معرفت و مرام را بريز دور، بگو مايه، پايه چقدر مي دهي!
مارگير گفت: چي مي خواهي؟!
كك گفت: هيچي !فقط اين بچه هاي من را كه توي آن صندوق هستند و تازه به دنيا آمده اند و پدر ما را در آورده اند و خرج و مخارجشان سر به فلك مي كشد، ببر توي ولايت و توي لباس خلق ا... بريز!
مارگير يك كم فكر كرد، ديد اين بهتر از آن است كه زير دست و پاي غول عصباني له شود. بنابراين قبول كرد و كك هم قول داد كه از همان لحظه در وقت اداري برود و توي پيراهن غول عصباني بماند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه در ولايت غربت چندي است كه كك به پيراهن همه افتاده است و متوجه مي شويم علت جفتك اندازي غولهاي بور چشم آبي چيست.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:32 | | لینک به این مطلب
شنبه پنجم خرداد 1386
راپورتهاي هفتگي:

 

راپورتمان را مي دهيم

  

يكي از بچه هاي ضايع لوس
به دنبال شكار چند طاووس
به سختي راهي راه بلا شد
ولي گيرش نيامد جز يه خرگوش

حكايت نقل حكايت خواهان است. به خاطر داريم آن زمان كه كودكي خرد بوديم در دامان مادر محترمه مان، شهلا بيگم خان از طايفه اميدوارها، آرزو داشتيم كه در سنوات آتي براي خودمان كله گنده بشويم. به تحصيل و تعليم اشتغال يابيم و لااقل يك ديپلماتي، چيزي بشويم و هيچ هيچ نه، در مجلس شوراي ملي كرسي اي داشته باشيم.
ليكن افسوس كه چرخ ناسازگار روزگار ما را ياري ننموده، بدين روز حال افكنده كه علي الظاهر في الحال يك راپورتچي مفلس و بيچاره، بيش نيستيم.
ديگر طاقت اين همه خون دل خوردن نداريم. مسافرت اصفهان و سفر خراسان و عزيمت به شمال و جنوب مملكت نيز دردي از ما دوا نخواهد كرد. ليكن چندي در سرسراي اندروني چمباتمه زده، به تنهايي قليان مي كشيم و آب هندوانه مي خوريم و مگس مي كشيم. مليله خاتون را به خانه بابايش مرجوع داشته ايم تا ببينيم اوضاع و احوال چگونه خواهد آمد. يحتمل طلاقش مي دهيم و بعيد نيست قصد تمديد و تعويض و يا تجديد فراش به كله مباركمان بزند.
كمثله خواجه صادق خان هدايت نيهيليست شده ايم. سفارش كرده ايم خواهرزاده مان از فرنگ چند مجلد كتب ابزود و نيهيليستي خريداري و ارسال دارد. شايد مطالعه كرده، پوچ گرا شديم. دلمان كوفته تبريزي مي خواهد و قليه ماهي كه با سيرترشي هفت ساله محمود آبادي بزنيم توي رگ!
احساس مي كنيم كانه جماعت اراذل و اوباش تمايل به آشوب و جنجال و دعواي بي خودي يافته ايم. مي خواهيم قمه و قداره بكشيم. عربده سردهيم و كله مان را همچنان كه لوكوموتيوي برديوار بر ساحت ديوار حياط اندروني بكوبيم.
بعد از ظهر هوس مي كنيم به جهت مداوا با حبيب اله خان مذاكرات نموده، راهنمايي بطلبيم. ايشان پيشنهاد استعمال قرص اكس مي كنند. مي خوريم... ]سانسور[...
باري! راپورت آمده كه دارالخلافه در يك يوم واحده كلهم اجمعين از جماعت اراذل و اوباش متبري شده. گزمه خانه، آژان و تفنگدار فرستاده در كوي و برزن هر كه قمه و قداره داشته كت بسته دستگير كرده، به محبس خانه انداخته تا آدم شوند. پيشنهاد شده به جاي برخورد فيزيكي حمله شهري به جناب اراذل و اوباش كمثله سينماتوگراف پروداكت شده، به توسط حاج مسعودخان ده نمكي يك كركتري از جماعت نسوان در سر راه اراذل و اوباش قرارداده، ايشان را دلباخته ساخته به جهت آدم شدن راهي مسافرت سازند.
حتم داريم اراذل و اوباش قرتي اين دور و زمانه حتي اگر شعبان بي مخ باشند با اين ترفند آدم مي شوند.
در اين هير و بير جمشيدخان قزويني از اراذل و اوباش خيابان قزوين، ميرزا ولي خان آملي، حبيب ا... خان و چندين نفر از دوستان و آشنايان و اقوام نيز به اسارت اداره گزمه خانه درآمده اند كه نجات ايشان در يد ما نبوده، ناچاريم بسازيم و بسوزيم و راپورتمان را بدهيم.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:41 | | لینک به این مطلب