جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
راپورتهاي هفتگي:
|
شرح مختصر اتفاقات هفته ماضي |
|
هفته ماضي در جرايد راپورتي ديديم من قول رئيس گزمه خانه دارالخلافه ميرزا احمدرضا خان رادان. ابتداً مذكور شده كه ايشان هيچگونه نسبت و قوميتي با بهرام ميرزا رادان نداشته كه دومي يك عدد آكتوريس بوده در سينما توگراف كه منقول است سنه جاري در يك فيلمي كه داريوش خان مهرجويي پروداكت كرده رل يك جوان معتاد را بازي كرده، و ليكن ميرزا احمدرضا خان به جهت مجموع آوردن و پاكسازي اين قسم جوانان اوباش يد طولايي داشته. علي ايا الحال راپورت آن كه رئيس گزمه خانه اطلاع رساني كرده، هشدار و اولتيماتوم داده كه از هفته جاري واپس اجراي طرح افزايش ضريب امنيت اجتماعي و ما بعد برخورد با جماعت نسوان، طرحي جديد اجرا نمايد. طرح فوق مبارزه با اراذل و اوباش نام داشته همان جاهل كشي خودمان بوده. باري معطل نكرده SMSآني به مقصد حبيب ا... خان ارسال كرديم، ايضاً به جانب دوستمان آقا جمشيد قزويني كه در ولايت قزوين برو بيايي داشته جهالت كرده، اگر چه كنيه شريفي بر وي نهاده اند از اراذل و اوباش ولايت بوده.كانه جمشيد پلنگ جماعت رعايا و نوكرها را آزرده خاطر ساخته والخ. باري پيغام فرستاده به ايشان هشدار داديم. ديگر آن كه هفته ماضي ميرزا محمد باقرخان قاليباف طرقبه اي از رجال طرقبه خراسان ديگر بار بر مسند رياست بلديه دارالخلافه نشسته. گمان مي رود افعال و اعمال مترقيانه كثيره به انجام رساند. من جمله شايع شده طهران را به شكل پاريس يا آمستردام درآورده، سر فيفا كلاه گذارده ميزباني جام جهاني سنه 2010 ميلادي را گرفته. فلذا موكداً فرمايش داشته قول مي دهيم علي آقا شهريار دايي را در تيم ملي بازي نداده، بدهد برايمان چهار، پنج تا غلامرضاخان عنايتي مشهدي بسازند و در «چينگ» حمله گذارند. علي الظاهر ما بعد راپورتهاي فوق اخبار ديگر چندان نبوده الا اينكه تا چندي ديگر تكليف اين ليگ برتر معلوم شده، جماعت فوتبالي كلهم اجمعين در آسايش خواهند بود. |
|
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:54 |
|
لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
افسانه هاي 2000 و هفتمی ؛
ترقي سريع چوپان
يكي بود. يكي نبود. يك چوپان فقيري توي كوه و كمر داشت گله مردم را به خاطر دو قران پول سياه مي چراند كه دلش به حال خودش سوخت و ديد آينده اش دارد تباه مي شود و نه پولي دارد كه با آن سر و همسري اختيار كند و زندگي اش را راه بيندازد. نه كسي مي آيد با يك چوپان آس و پاس ازدواج كند.
چوپان همين جوري كه فكر مي كرد دست برد يك لاخ از پشم گوسفندش را كند و توي اجاق چايي انداخت. پشم گوسفند مثل منيزيم 94 درصد سوخت و دود شد و يك غول بي شاخ و دمي از توي دودش افتاد جلوي چوپان كه: تو كي هستي؟! چي مي خواي!
چوپان كه اصلاً تعجب نكرده بود و به اين چيزها عادت داشت گفت: همانا من يك چوپان خود برژوايي در آستانه سال 2007 هستم كه به لحاظ اجتماعي دچار عقده كهتري شده ام و دلم يك شغل پردرآمدي مثل پزشكي مي خواهد.
غول گفت: باشد! تو برو توي يك ولايت غربتي، مطب پوست و زيبايي بزن، هر كي آمد به مطبت اين پر اردك 12 ساله كاستاريكايي را روي عضو تر ميمي اش بكش خوب مي شود، فقط يادت باشد هر كس هر چي داد، همان را بگيري و اگر شرط بگذاري من مي آيم و جانت را مي گيرم، مي برم و مي اندازم جلو سگ.
باري! چوپان رفت. مطب را راه انداخت و كار و كاسبي اش حسابي تو ولايت غربت گرفت. از آن دختر پادشاه ولايت غربت كه ديگر سن و سالي ازش گذشته بود و به فصل ترشي هم نمي رسيد، پايش را توي كفشهايش كرده بود و رفته بود پيش بابايش كه: همانا به خدا اگه امسال نروم خانه بخت خودم را عذاب روحي مي كنم و استامينوفن كديين مي خورم تا بميرم.
پادشاه هم كه حسابي نگران شده بود، گفت: بيا دخترم دار و ندارم را بردار برو قيافه ات را عمل كن و آن بادمجان وسط صورتت را قلمي كن و پوستت را بكش و فلان و فلان، بلكم يكي بيايد تو را ببرد. دختر هم بقچه اش را بست رفت مطب همان چوپان محترم خودمان. چوپان كه ديگر كار و بارش سكه بود وضعش توپ شده بود و حالا وقت ازدواجش رسيده بود، گفت: خانم من شما را عمل مي كنم و به شكل سيندرلا در مي آورم، فقط شرطش اين است كه بايد بعدش با من ازدواج كني! دختر كه ديد همين طور الكي الكي دارد با يك تير دو نشان مي زند، قبول كرد. چوپان هم او را عمل كرد و به شكل سيندرلا درآورد. اما همين كه از اتاق عمل بيرون آمد، غوله آمد جلويش را گرفت و گفت: يادت هست قرار بود اگر براي مشتري شرط گذاشتي من بيايم و جانت را بگيرم؟
چوپان گفت: حالا كاري است كه شده، شما بي خيال شويد؟
غول گفت: زهي خيال باطل. مگر فكر كرده اي اينجا فدراسيون فوتبال است كه هر كار دلت خواست بكني، بعدش بگويي حالا كاري است كه شده است. ياا... وصيت كن تا جانت را بگيرم. چوپان يك فكري كرد و گفت: باشد اگر مي خواهي جان من را بگيري، اقلاً بگذار بروم لباسهاي چوپاني ام را بپوشم، با همان لباسها بروم آن دنيا.
غول ديد زياد اشكالي ندارد، گفت: باشد. چوپان همانجا ايستاده بود.
غول گفت: خب برو ديگر.
چوپان گفت: اين جوري كه نمي شود شايد من بروم لباسهايم را در بياورم و قبل از پوشيدن لباسهاي چوپاني تو جانم را بگيري. بايد قسم بخوري تا لباسهاي چوپاني ام را نپوشيده ام، جانم را نگيري! غول قسم خورد كه تا چوپان لباسهاي چوپاني اش را نپوشيده، جانش را نگيرد. چوپان هم بلافاصله رفت يك كت و شلوار شيك پوشيد و دست دختر پادشاه را گرفت و از مطب آمد بيرون. غول كه ديد لباس چوپاني نپوشيده، گفت: همانا كجا مي روي مرد حسابي!؟
چوپان گفت: مي روم محضر ازدواج كنم.
غول گفت: مگر قرار نبود بروي لباس چوپاني بپوشي؟
چوپان گفت: عمراً! ان شاءا... تا صد و بيست سال ديگر آنها را نمي پوشم. تو هم بهتر است به قسمي كه خوردي، پايبند باشي. چوپان رفت و ازدواج كرد و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با خوبي و خوشي زندگي كردند. (توضيح اين كه اين داستان كاملاً ساختگي است و براساس واقعيت نمي باشد و هرگونه تشابه اسمي تصادفي است).
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 13:42 |
|
لینک به این مطلب
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
راپورتهاي هفتگي؛
|
گیر به تنبان کوتاه جماعت نسوان |
|
گزمه خانه اولتيماتوم داده به جملگي جماعت نسوان كه از اول يوم ماه جاري جماعت بدحجاب از ميان ايشان ريشه كن نموده، موجي از آرامش و آسايش از نظاره ايشان در شهر برقرار سازد. راپورت آمده از اطراف واكناف كه از اين بابت جماعت بزاز و خياط و مانتوفروش در مسرت آمده كه تا چندي پيش البسه و چادر و چارقد يك وجبي به خلق ا... فروخته، جز اين نداشتند. حال كه عرصه تنگ آمده، جملگي به صرافت خريد البسه طويل و دراز برآمده،تا نقصان البسه پيشين برطرف سازند. شنيده شده، شماري از نسوان كه تنبان كوتاه بر پاي داشته تقاضاي بي حد ابتياع تنبان بلند داشته. نشان به اين نشان كه در كل بازار اين قسم البسه يافت نشده، هر كس از جنب كسي عبور كرده زير لب زمزمه كرده: گشتيم نبود، نگرد نيست. علي ايحال آنچه قيمت گزاف يافته همين پارچه و البسه معقول بوده كه بهاي جان آدميزاد يافته از بهاي منازل مسكوني گذشته عن قريب به مرز قيمت اجناس قاچاق قرابت خواهد يافت. لهذا، آنچه از اخبار و اقوال به سمع و استماع ما كه مخبر ويژه ستون فوقيم مي رسد، چنان است كه خلق ا... در كوي و برزن از چنين طرح رضايت مطلق داشته به همين مناسبت از رئيس گزمه خانه تقاضاي داشته، وقت آن را بيشتر كنند. ديگر آنكه حاج آقا مسعود خان ده نمكي نامي از راپورتچي هاي سابق را گويا عشق هاليوود به سر زده در سنة الماضي يك دانه فيلمي پروداكت كرده «اخراجي ها» نام داده. ديده بوديم جماعت رعايا و نوكرها در اقصي نقاط مملكت از خراسان و آذربايجان تا گيلان و بوشهر در صفوف طويله ايستاده به جهت تماشاي آن. كنجكاو شديم، يد مليله خاتون گرفته آبگوشت و پياز در قابلمه كرده به سينماتوگراف رفته مشاهده فرموديم صفي به غايت طويل به قاعده چند فرسخ در انتظار بوده، ليكن خويشتن معرفي كرده به دعوت جمله رعايا بي نوبت اذن دخول نموديم به مشاهدتبرنامه خنده دار ايشان. اعتراف مي كنيم كه اكبر آقا آكتوريس و اين رجاله لات و لاابالي امين ميرزا حيايي، ما و مليله خاتون را بكرات وادار به خنده كردند. مزاح بسيار داشته، لطايف و smsهاي بسيار در كلمات و كلام به زبان آورده. قهقهه جماعت را درآورده. بعضاً از شدت خنده سكته ناقص و كامل كرده. مخصوص آنكه اكبر آقا آكتوريس شكلك بسيار درآورده، واژه و لغت قبيحه به زبان آورده كه جماعت را خوش آمده. علي ايحال برنامه پايان يافته اذن خروج كرديم، در مسير جماعت ناسزا و بدگويي كرده. پرسيديم: مگر نه آن كه اين همه خنده بر لبهايتان آمد. فرمودند: چه فايده. نفري 1500 قران داده ايم كه بخنديم؟! خب در منزلمان هم مهران خان مديري در تلفزيون از اين قسمبرنامه دارد هر شب مفت و مجاني پروداكت مي دهد، دراز مي كشيم مي بينيم. اگر قرار بود ايشان هم بابت هر قسمت 1500 قران از خلق ا... بگيرند كه ما با هفت سر عائله بابت 90 قسمت آن بايستي 945 هزار قران پرداخت مي نموديم. ديديم كلام درست است و جواب ندارد. سر كج كرده به سوراخ كوچك كه گيشه مي ناميدند، مراجعت نموده 3000 قرانمان را از ايشان مطالبت نموده فرموديم: ما خودمان هر ماه توي قبوض مختلفه آبونمان به اين وزارت صدا وسيما مي دهيم. يا 3000 قرانمان را بدهيد يا اينكه مي رويم شاكي مي شويم. القصه !در آخر شكايتي داريم از اين جريده مان كه چندي است تصوير مباركمان را با آن سبيل و ابهت راپورتگري بر آستان ستون مباركمان الصاق نمي فرمايند و ليكن از جذابيت آن كاسته اند. به ايشان عارضيم كه شايسته نيست در شرايطي كه تصوير مبارك حضرت ما در كوي و برزن به جهت تبليغات مختلفه بر درب و ديوار و بيلبورد الصاق شده در ستون خودمان نباشد. |
|
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:5 |
|
لینک به این مطلب