دعاي شما كفايت است
نيمروز داغ بهاری در سرسراي داغ اندروني لميده بوديم به خوردن آب هندوانه؛ مليله خاتون به رفت و روب منزل اشتغال داشته جمله نوكر و كلفتها در معيت ايشان بوده، پرندگان در باغ چريده و به صوت خوش جيك جيك نموده، هرچند به چند "SMS" اي از حبيب ا... خان رسيده، مزاح مختلفه نموده لطايف بهداشتي و احياناً غيربهداشتي فرستاده چنانكه كفار ! ليك خاطرمان بدين مزاح آسوده كرده، قواي شوقيه مان تحريك نموده دق الباب شده نوكري از اندروني باب گشوده بني بشري ملاحظه نكرده بسته اي به چشم ديده، نزد ما آورده. گمان برديم احياناً بخشي از بسته پيشنهادي "خمس الجمعه الواحد" باشد از جانب ميرزا خاويارخان سولانا در مملكت فرنگ که مدتها پیش به مملکت مان ارسال شده . به طرفة العيني گشوديم . نامه اي بود به جانب ما بدين مضمون : " پسرت را ما دزديده ايم . هفتصد تومان بده تا بياريمش ! "
طرز نگارش نامه گواه بوده كه سارقان از رجل قرتيه بوده ، بني بشري، مدخل و مخرج نفس ايشان را بفشارد جان شيرين از منافذ مختلفه(نه گانه) خارج خواهند كرد. مرسوله را به نوكري داديم بسوزاند، مبادا مليله خاتون از محتواي آن مطلع گردد. ساعتي سپري شد. SMS رسيد: ماتا فردا صبح ساعت 7 منتظر مي مونيم بعد از اون آقا پسرت پخ پخ!" عجب كه حيا و شرم از ميان رعايا رخت بربسته، به جاي سخن شيرين و پاچه خواري در پايان كلام كلمات قبيحه آورده، شرم نكرده، ان شاء ا... خداوند ذليل گرداند، مسببان و بانيان امر را، از شيرفرهاد گرفته تا ميرزا بگورخان برره اي و الخ .علي ايحال از محتواي پيام پي برديم ايشان مشتي جوانك بي هويت قرتي بوده، وقعي ننهاده به كار خويش همت گمارديم.
باري! ميرزا امين السلطان مخبرالسلطنه فرزند گرام مان به منزل رجعت ننموده مليله خاتون را به غايت نگراني افتاده، به كرات به كله و رخسار زده، ناله كرده فرموده: فردا صبح ساعت 7 در جريده اي كه اشتغال داري اعلانيه اي جهت يافتن عزيزدلم بده. گفتيم: جاي نگراني نيست حتم داريم ميرزا امين السلطان پارتي دعوت بوده، مراجعت خواهد نمود. راستش اندكي هراس به دل راه داده، نگراني مختصري حاصل كرديم. SMS مرسول داشتيم به سرپاسبان محل، قول شرف داده قشون و گزمه و پاسبان مأمور كند، ميرزا امين را آفتاب علي الطلوع به محضر بياورد. قول سرپاسبان كفايت مي داد كه منقول بود در حوزه استحفاظي ايشان نه خفاش شبي رويت شده، نه برچهره دختري اسيد سولفوريك پاشيده، نه پاي كسي شكسته، نه پسري به پدر اف گفته!سر آسوده بر بالين نهاده صبح يوم ماضي از خواب برخاسته، ميرزا امين السلطان نبود.
شال و كلاه كرده به گزمه خانه رفته، كاسه و كوزه سرپاسبان برهم ريخته، گزارش نوشتيم به سازمان ملل كه حقوق خلق ا... رعايت نشده، فرزند زبان بسته مان مفقود شده، تقاضاي اخاذي شده، علي الخصوص كه اينجانب از اصحاب زحمتكش اهل قلم بوده، آهي در بساط نداشته تقديم نمايم.
چندي بعد نااميد شده به منزل مراجعت نموده، در پيچ كوچه ميرزا امين را مشاهده نموده كه بر سرسراي ايستاده به آرامي با مادرشان مليله خاتون پچ پچ كرده، نام حبيب ا... خان از ميان كلام جسته. شستمان خبردار گرديده، لحظه اي تأمل كرده، ميرزا امين رفته، به اندروني رفتيم. مليله خاتون با حالتي مغموم آمده جمله ناله و زاري كرده، فرمود: حبيب ا... خان پيغام فرستاده چنانچه جهت آزادي فرزندمان پول و سكه احتياج آيد، پس اندازي داشته حاضر بوده زمين شش هزار متري اجدادي شميرانات ما را في الفور معامله كرده، وجه آن را نقداً پرداخته و مسبب نجات ديده منتظر پدر و مادر مي گردد، از نگراني؛ شستمان خبردار شد كه كاسه اي زير نيم كاسه است و باز حبيب ا... خان چشم طمع به مال ما تيز كرده و اين بساط ربودن فرزند و ... را جور كرده است فرموديم: چنين كرداري شايسته شما نبوده، حبيب ا... خان بي خود كرده خودمان جواب ايشان را در آستين داريم. SMS فرستاديم: ... خودتي! پشيزي از مخبرالسلطنه به تو و همسر و خواهر زنت (مليله خاتون) نخواهد رسيد، امين السلطان نا خلف را بگو بيايد. آمد دو تومن پولي كه بابت اين كار از حبيب ا... خان گرفته بود، پس گرفتيم و به مسكيني داديم. فرموديم: دعاي شما ما را كفايت است.
افسانه آه
يكي بود. يكي نبود. يك روز يك متكدي محترمي در يكي از كوچه هاي ولايت غربت داشت تكدي گري مي كرد كه يك بابايي آمد و به
دستهايش دستبند زد و او را توي وانت انداخت تا به يك محبسي در شمال شهر ببرد. متكدي كه هر روز همين جوري دستگير مي شد و خيلي گناه داشت و شكم زن و بچه اش سير نبود از ناراحتي و فشار روحي و جسمي تصميم گرفت يك آه بكشد و همين كه گفت "آه" يك غولي از توي آسمان افتاد پشت وانت و به او گفت: چته؟ متكدي كه ديد از اون بالا غول ميايه، شگفت زده شد و گفت: تو ديگه كي هستي؟ غول گفت: من آه تو هستم و آماده ام كه يك آرزويت را برآورده كنم، زود باش كه هزار تا كار دارم.
متكدي يك كم فكر كرد و گفت: آقاي آه من آرزو دارم كه به جاي اين مأمور شهرداري باشم و ماه به ماه از دولت محترم حقوق بگيرم.
آه يك وردي خواند و دود شد و رفت همان بالا كه ازش آمده بود. متكدي هم نگاه كرد ديد جلوي وانت نشسته و حالا يك مأمور شهرداري است. گاز ماشين را تا ته فشار داد و رفت متكدي پشت وانت را تحويل بدهد. توي شهرداري ،شهردار محترم پشت ميز نشسته بود و داشت بوراني مرغابی مي خورد. شهردار همين كه او را ديد، گفت: مأمور محترم چند تا متكدي گرفته اي. مأمور گفت: يكي قربان! ديگر توي شهر متكدي نمانده است. همين يكي را هم با هزار بدبختي پيدا
كرده ام. شهردار يك نگاه به او كرد و گفت: خيلي خب حالا كه هيچ كس نمانده تو مي تواني بروي خانه تان كشكت را بسابي.
مأمور بيچاره كه ديد ديگر بيكار شده و نمي تواند پول دربياورد و شكم زن و بچه اش را سير كند، درست هنگام خروج از اتاق يك آه سوزناكي كشيد و يك مرتبه يك غول محترمي جلو پايش فرود آمد و گفت: من آه سوزناك توام زود باش آرزو كن كه ساعت اداري ما دارد تمام مي شود.
مأمور بدون آنكه فكر كند، گفت: آقاي غول من آرزو مي كنم به جاي آقاي شهردار باشم كه هر وقت دلش مي خواهد مردم را استخدام مي كند و هر وقت دلش بخواهد اخراج مي كند.
آه يك وردي خواند و دود شد و رفت هوا. مأمور هم نگاه كرد ديد پشت ميز شهردار نشسته و دارد بوراني جوجه تیغی مي خورد كه يك مرتبه تلفن زنگ زد و زنش از آن ور گفت: ديگر طاقت اين زندگي را ندارم يا بايد من را به مسافرت خارجه ببري يا اينكه به مامانم مي گويم بيايد كله ات را بيخ تا بيخ ببرد.
اما شهردار بيچاره كه حتی نمي توانست يك لحظه هم شهرداري را ترك كند.چون رئيس جمهور گفته بود اگر كارش را درست انجام ندهد، گوشش را مي پيچاند و توي همين مدت هم يك گوش سالم برايش نمانده بود.بنابراین كلافه شد و يك آه محترمي از ته دل كشيد و در طرفة العيني يك غول بي شاخ و دم محترمي جلويش روي زمين افتاد و گفت: من آه توام، زود باش آرزويت را بگو كه همانا الآن من در ساعت اضافه كاري هستم و خيلي هم خسته ام. شهردار كه خيلي با هوش بود و سريع ماجرا را گرفته بود، گفت: همانا من دلم مي خواهد به جاي يكي از ملي پوشان محترم كشورمان باشم تا براي بازي هاي جام جهاني آینده به خارجه بروم و اين همسر محترمم آرزو به دل نماند.
غول يك وردي خواند و دود شد و شهردار نگاه كرد ديد دارد با لباس تيم ملي توي زمين چمن مي دود و همسر محترمش هم از روي سكوها تشويقش مي كند.
باري! بازيكن تيم ملي داشت توي زمين بازي مي كرد كه يك مرتبه يك آقاي گل جهان از روبرو آمد تا برود گل بزند. بازيكن تيم ملي هم كه در پست مدافع تمرين مي كرد يك تكل توي پاي او رفت و توپ را گرفت و رفت گل بزند كه مربي با داد و بيداد او را صدا كرد و بهش گفت: مرد حسابي مگر نمي داني نبايد توپ را از علي دايي بگيري و بايد بگذاري او هر چه قدر دلش مي خواهد گل بزند.
باري! بازيكن تيم ملي ساكش را بست و دست زنش را گرفت و برگشت خانه شان. هنوز ازتاکسی پياده نشده بودند كه بازيكن چشمش به يك آقايي افتاد كه خيلي آشنا بود. رفت جلو و پرسيد آقاي محترم من شما را يك جايي نديده ام. شغل شما چي است؟
مرد گفت: همانا من يك متكدي محترمي هستم كه ماهي سه ميليون تومان درآمد دارم و هفته اي يك بار مسافرت خارج از كشور مي روم.
بازیکن همان لحظه بي اختيار آه دردناكي كشيد و در طرفة العيني يك غول محترم با هواپيماي اختصاصي وسط کوچه فرود آمد و گفت: مرد درست و حسابي امروز پدر ما را درآوردي، اضافه كاري ام هم دارد تمام مي شود، يك آرزوي و درست و حسابي بكن كه خدا وكيلي ديگر پشيمان نشوي و من را هم اين قدر آزار ندهي!
بازيكن تيم ملي بدون تفكر و تأمل گفت: آقاي غول همانا من مي خواهم يك متكدي محترمي باشم كه تو ميدان شوش كار مي كند و ماهي سه ميليون تومان درآمد دارد و به همه وام مي دهد و هر وقت دلش مي خواهد به مسافرت فرنگ مي رود.
غول آه يك وردي خواند و دود شد و رفت به آسمان و بازيكن تيم ملي ديد كه يك متكدي نسبتا محترمي شده و دارد سر ميدان شوش تكدي گري مي كند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه همه افراد، مشاغل و غول ها محترم هستند.
(ببخشید که بازم طولانی شد.)
احساس غليظ وطن پرستي
مجعوله روزي در هفته جاري به امر عيال مربوطه، مليله خاتون، مهياي خروج از اندروني مي شديم به قصد دركه . به بانوي اندروني گفته بوديم في الحال كه قصدمان خروج از منزل و نيل به تفرجگاهي مجهول است، كه چه خوش باشد آنكه به كاخ نياوران ـ منزلگاه ييلاقي احمدشاه مرحوم قجري ـ رويم و از ميراث فرهنگي مملكت فخيمه ديدن فرماييم.
بانوي اندروني ملاقه به دست فرمودند : مرده شور شما و احمدميرزا را ببرد كه مايه ننگ مملكت فخيمه ايد و از افتخارات ايشان واگذاري اراضي فراوان به اجنبي و از اعتبارات شما بدهكاري مادام العمر به حبيب ا...خان ـ باجناق یک لا قبایتان ـ است.
هنوز كنيه حبيب ا... خان از دهان مبارك بانوي سرسرایمان بيرون نيامده و كلام منعقد نشده بود كه گوشي مباركمان فرياد جگر خراشي سرداد به نشاني رسيدن اس ام اس . وارد اين باكس عاليه شديم، نوشته بود : في الفور بيا دم در ! برخاستيم و در را گشوديم . حبيب ا...خان در حالي كه به سختي نفس نفس مي زد در چهار طاق باب اندروني ايستاده بود و قدرت انعقاد كلام نداشت . لقمه آبي آورديم و به زبان بسته خورانديم . گفتيم : چه شده است باجناق گرام . فرمود : ژرمني . گفتيم : چي؟ فرمود: ژرمني... هيتلر... بي.ام و... بنز... يورگن كلينزمن... اشتاينر، وورد کاپ مخبرالسلطنه " ووردكاپ " !! گفتيم : نكند اتفاقي براي خواهر مليله خاتون ، بانوي معزز اندروني افتاده و شما محض احتياط داريد يك مقداري ما را مي پيچانيد تا شوكه نشويم . فرمود : كجاي كاري مرد حسابي ! آلمان را مي گويم ! گفتيم : نكند خداي نكرده ، اتفاقي براي علي دايي افتاده .
فرمود : زهي خيال باطل ! آنچه شما مي گوييد : نقل جام جهاني۲۰۰۶ مملكت آلمان است . في الحال ما توانسته ايم دو تا بليط سفر به مملکت ژرمن ابتياع نماييم و آمده ايم كه با هم برويم به دیار فرنگ ! گفتيم : بلانسبت شرمنده حبيب ا...خان ! ما قرار است با مليله خاتون به صورت نامزدي برويم دركه !... البته ما گفتيم برويم كاخ نياوران كه احمد...
كلام مان را منقطع نموده ، فرمودند : زود باش مخبرالسلطنه كه دارد دير مي شود طياره معجوله تا پاسي ديگر طهران را به مقصد نيويورك ترك مي كند.
گفتيم مگر نيويورك هم در مملكت ژرمنهاست ؟!
فرمودند : نخير ، اما ديديم حالا كه داريم مملكت فخيمه مان را به قصد فرنگ ترك مي كنيم يك سرهم به نيويورك بزنيم و اقلكاً تايتانيك را ببينيم و ازش امضايي درخواست نماييم . گفتيم : باجناق گرامی ، آخر ما تصميم مان را گرفته ايم و مليله خاتون ديگ ماكاروني را بار گذاشته حالا همه اينها به كنار با ماكاروني چيكار كنيم .
فرمود : بابا توي فرنگ به جاي ماكاروني اسپاگتي مي خوريم . گفتيم : طبع ما با غذاهاي فرنگي سازگاري ندارد.
فرمود : تو بيا ، مي رويم در ناف لندن ديزي سنگي مي خوريم.
گفتيم : لندن ؟! مگر لندن را هم به ديار ژرمنها برده اند ؟
فرمود : نخير ! اما گويا ديويد بكهام و شكسپير پنجم در يكي از كوچه هاي لندن با هم خانه مجردي گرفته اند . مي خواهيم برويم آنجا و يك سري هم به ايشان بزنيم ، بعد مي رويم آلمان !
في الفور شك كرديم و پرسيديم : بليط طياره به مقصد كجاست ؟! فرمودند واشنگتن! گفتيم : بعد ؟
فرمود : لندن !
گفتيم : خب !؟
فرمود : پاريس !
گفتيم: ديگر ؟!
شانه بالا انداخت كه : آلمان !
فرموديم : راستش را بگو حبيب ا... خان با اين برنامه اي كه ريخته اي ، می خواهی ما را کجا ببری ؟!
سرش را پايين انداخت و گفت : راستش....
گفتيم : (...) خودتي ! و در دم پي برديم كه يكسري دسيسه و توطئه بين المملكتي در ميان است و چه معلوم كه حبيب ا...خان شوهر خواهر مليله خاتون و بلانسبت باجناق بنده ، دست در دست اجنبي و خائن نگذاشته باشند . گفتيم : باجناق گرامی ! ما خودمان يك تلويزيون 53 اينچ خارجي خريده ايم و می خواهیم بشینیم توی خانه ترش و شیرین و دردسر حبیب آقاو... نگاه كنيم.
حالا هم بايد برويم ماكاروني مان را داخل قابلمه محترمه مان بريزيم و به مقصد دركه حركت نماييم . درب اندروني را به رويش بستيم و احساس كرديم كه يك وطن پرست بالفطره هستيم.
مخبرالسلطنه
