حكايت دختر بي عقل پادشاه
يكي بود، يكي نبود. يك پادشاهي بود سه تا دختر داشت. يكي رسيده، يكي نيم رس و سومي نارس. (توضيح آنكه اين تشابهات حاصل تجربه نگارنده از ميادين تره بار ولايات غربت است).
يك روز پادشاه تصميم گرفت دخترهايش را شوهر بدهد. براي همين هر سه تا را دور و برش جمع كرد. بعد از دختر بزرگش پرسيد: به نظر تو عقل بهتر است يا ثروت؟
دختر گفت: معلوم است، باباجان! ثروت! پادشاه گفت: آفرين تو برو با بيل گيتس ازدواج كن!
به دختر وسطي گفت: تو چي دختر جان؟
دختر گفت: به نظر من هم ثروت بهتر است! و بلافاصله رفت رخت عروسي به تن كرد و با يك كارگردان تيزرهاي تبليغاتي در ولايت غربت ازدواج كرد.
پادشاه رو كرد به دختر كوچيكه و سؤالش را از او هم پرسيد و طبق قرارداد همه افسانه ها دختر كوچيكه برخلاف دو تا خواهرش گفت: معلوم است كه عقل بهتر است.
پادشاه عصباني شد و گفت: خاك بر سر بي فكرت! و به سربازهايش دستور داد او را از شهر بيرون كنند.
دختر رفت در حومه شهر و يك جايي كه نزديك آن اتفاقاً پسر جواني داشت آشغال جمع مي كرد، نشست و تا شب به پسر نگاه كرد و آخر شب گفت اي پسر جوان! تو رو به خدا امشب به من يك جايي بده بخوابم. پسر هم دلش سوخت و دختر پادشاه را برد پيش مادرش، توي خانه شان كه از حلب روغن درست كرده بودند، جا داد. فردا صبح ساعت هفت هم رفتند در يك محضري با هم ازدواج كردند.
بعد دختر برگشت و به شوهرش گفت: اين طوري كه نمي شود تو هر روز بروي آشغال جمع كني و من و ننه ات تو حلبي آباد زندگي كنيم. همانا برو بيرون شهر و يك كاري پيدا كن، فقط يادت باشد اگر قرار شد تاجر شوي از عقلت استفاده كني و توي گودال نخوابي، اگر خواستي توي چاه بروي با كله بروي و شبها هفتاد قدم دورتر از چادر بخوابي.
پسر گفت باشه و رفت يك روزنامه خريد و ستون مربوط به استخدامش را باز كرد، ديد نوشته اند به يك جوان علاقه مند به حرفه تجارت بدون تجربه و ضامن و شرط معدل نيازمندند. پا شد رفت هفتاد من پرسشنامه و برگ درخواست و چك سفيد امضا كرد و بار و بنديل اش را بست و راه افتاد. شب كاروان در يك جايي توقف كرد كه استراحت كند كه اتفاقاً گود هم بود.
پسر رفت و به رئيس كاروان گفت: توي گودال نخوابيد! رئيس كاروان هم دستور داد همه رختخوابهايشان را جمع كردند، آمدند بالاي تپه. شب باران آمد و هرچه تو گودال بود ورداشت برد. همه خوشحال شدند و هركدام يك بار شتر و يك سكه بهار آزادي بهش پاداش دادند.
بعد همه راه افتادند و رفتند تا رسيدند به يك چاهي كه هركي مي رفت از توش آب بياورد كله بريده بالا مي آمد. پسر جوان گفت: من مي روم آب مي آورم. بهش گفتند: بابا مردان آهنين هم رفتند بدون كله بيرون آمدند تو چطور مي خواهي اين كار را بكني. پسر جوان گفت: طناب را به پايم ببنديد با كله مي روم تو! اين كار را كردند و رفت توي چاه كه ديد يك غولي روي صندلي در ته چاه نشسته است و داشت قورمه سبزي مي پخت.
غول همين كه او را ديد گفت: سلام، بچه جان! تو چرا با كله آمده اي توي چاه. پسر گفت: راستش نمي دانم، زنم بهم گفته است!
غول گفت: اي زن ذليل! پسر جوان گفت: آقاي غول از قديم و نديم گفته اند مردان دنيا دو دسته اند؛ اول آنها كه ادعا مي كنند زن ذليل نيستند و دوم آنها كه زن ذليلند و به آن اعتراف مي كنند.
غول گفت: جمله بي مزه اي بود، اما بنا به ضرورت داستان من بهت مي گويم: اوه چه مرد دانايي! برو از اين گل و لاي هاي ته چاه براي خودت بردار براي كاروان هم آب ببر! پسر جوان يك سطل گل و لاي و كلي آب ورداشت و رفت بالا. آب را به كاروانيان داد و توي سطل گلها نگاه كرد، ديد همه اش تبديل به طلا شده. در همين وقت يك كيلو انار هم از چاه بيرون افتاد كه رويش نوشته بود از طرف غول توي چاه.
خلاصه شب شد و وقتي همه خوابيدند، پسر رفت و با هفتاد قدم فاصله از چادرها خوابيد كه نصفه هاي شب يك سياهي با شمشير بهش نزديك شد. پسر بلند شد و دنبال سياهي دويد و او را گرفت و بهش گفت: سياهي تو كيستي؟ سياهي گفت: همانا من عروس پادشاهم و تا حالا چهار تا از پسرهاي پادشاه را كشته ام و منتظر پنجمي اش ام! پسر جوان زن را گرفت برد به مأموران امنيتي دربار تحويل داد و يك عالم پاداش گرفت و رفت خانه اش. ديد زنش با پولهايي كه فرستاده يك قصري ساخته است كه نگو و نپرس. رفت انارهايي را كه از غول گرفته بود، توي طبق گذاشت و برد تا با زنش بخورند، انارها را كه باز كرد، ديد تو هركدامشان پنجاه تا گلدكوئست يك ميليون توماني است.
باري دختر پادشاه و شوهرش دفتر و دستكي به هم زدند و خيلي پولدار شدند تا اين كه يك روز يك غولي از توي آسمان افتاد وسط حياط عمارتشان و جلوي دختر پادشاه ايستاد و گفت: اي دختر پادشاه! اوضاع و احوال چطور است. از زندگي ات راضي هستي؟ دختر گفت: خيلي راضي ام آقاي غول از اين بهتر نمي شود. غول گفت: حالا نظرت در مورد عقل و ثروت چيست؟ هنوز هم معتقدي كه عقل از ثروت بهتر است.
دختر پادشاه گفت: بله! غول در خورجينش را باز كرد و 800 مگابايت عقل كار نكرده از توي آن درآورد و به دختر پادشاه داد و به جاي آن همه آن چيزهايي را كه تا به حال از ماديات جمع كرده بود، گرفت و دود شد و رفت. نيم ساعت بعد پسر جوان آمد و موضوع را فهميد و فردا صبح ساعت 7رفت و از دختر پادشاه جدا شد و او را از شهر بيرون انداخت. دختر رفت و توي حومه شهر...
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هميشه دختر كوچيكه پادشاهان بي عقل از آب در مي آيد.
توطئه خنثي شد
بيش و كم پي برده بوديم كه مليله خاتون، بانوي معزز اندروني و مادر بچه هايمان چندي است كژخلقي مي كند و اوامرمان را پشت گوش مبارك انداخته، خواسته هايمان را محقق نمي سازد.
مي گوييم چاي بياور، آب معدني مي آورد. مي فرماييم پس اين آتش قليان مان چه شد، ابرو بالا مي اندازد. رو مي گرداند و... خلاصه بدجوري خاطرمان را آزرده كرده. فوراً تلگراف فرستاديم براي حبيب ا... خان كه: يك كارآگاه خصوصي مطمئن سراغ نداري؟
از طرف حبيب ا... خان sms آمد كه: مگر چه شده است ؟ به ابزار سنتي تأكيد ورزيده دوباره تلگراف فرستاديم كه: چندي است مليله خاتون منقلب شده، در باطن بر ما و اهالي اندروني شوريده است! بلافاصله sms آمد كه: تو كه سرد و گرم روزگار را چشيده اي مخبر السلطنه! متوسل شديم به ابزار تجدد و Message داديم كه: بابا. كار از كار گذشته و به آنجا رسيده كه خانم رويمان را زمين انداخته و امرمان را به جا نمي آورد. في الفور پيام آمد كه: مرد حسابي، به جاي اين همه بغض و غضب، تلفنهاي مليله خاتون را كنترل كن!
راستش از تحليل الطريق اش بدمان نيامد و في الفور، سفارش رادار داديم و به استراق سمع در اندروني اشتغال ورزيديم. پاسي نگذشته، تماس برقرار شد و مليله خاتون از مطبخ تا تلفن را به طرفة العيني پيمود و عرض سلام كرده از آن سوي خط عاقله زني عليك داد، در آن پي برديم كه توطئه شومي بر عليه مان در حال شكل گيري است.
باري! عاقله زن و مليله خاتون قريب به چهارده ساعت تمام را بي لكنت فك زدند، توضيح آنكه "فك" نوعي حيوان دريايي است كه در آب زندگي مي كند و از پوست و پشمش كره مي بافند. "زدند" هم بي شك به معناي نواختند، نثار كردند، كوبيدند، پيچاندند و غيره و ذالك به كار مي رود. از جن و انس و جان آدميزاد و جهاز شتر را به ميان كشيدند. عاقله زن مي گفت: عبدالملك خان. تحفه ولنتاين برايم مرواريد سياه خريده. مليله خاتون جواب مي داد: مخبر السلطنه چك سفيد امضا كشيده، بروم براي آبجي گل نساء و خاله زري ام تويوتا پرادو بخرم تا ظهرها بروند استخر دربند، تو باشگاه بيليارد، اسكي كنند و راني بخورند. عاقله زن مي گفت: عبدالملك خان به تيم ملي دعوت شده و علي دايي را نيمكت نشين كرده است و رئيس كارخانه پارسي كولاك تبليغ روي كش تمبانش را به نهصد و هفتاد و هفت ميليارد تومان خريده است.
خلاصه لپ كلام آنكه از هر دري گفتند و از هر دروازه اي گذشتند، تا رسيدند به گردنبد برليان كه عبدالملك خان يوم ماضي براي عاقله زن از جام جهاني چهار سال قبل در مملكت كره و ژاپن تحفه آورده بود. در اين قضيه كلام ناتمام ماند و مليله خاتون كم آورد و دسته تلفن را به سر كوبيد و گيس هايش را دسته دسته از سر كند.
كلافه شده بوديم از يافتن راه علاج و هر چه انديشيديم افاغه نكرد. تلگراف فرستاديم به حبيب ا... خان كه همچون گذشته چاره اي بينديشد. في الفور sms آمد بدين مضمون كه: باجناق گرام، جز اين چاره نداري كه يوم آتي از نخستين آژانس مسافرتي محل بليت رفتي!! ابتياع نمايي (توضيح آن كه حبيب ا... خان سخن از بليت برگشت به ميان نياوردند) به مقصود ولايت. و رخصت دهي تا بانو مليله خاتون بعد از چندي يك سر به آنجا بروند و چشم و دلشان از بوي آب و علف و كوه و باغ و ماست و كره و طبيعت و گل و بلبل پر شود. حتم دارم في الفور ياد ظواهر خوش آب و رنگ و سخنان صد تا يك غاز آن زن هم سخن از خاطر مباركشان پالوده خواهد شد.
هر چه گفت، كرديم و نتيجه داد. مليله خاتون مدت مديدي در ولايت بود و جايتان سبز، بنده و حبيب ا... خان كه اندروني را خالي يافته بوديم همه نوع فعلي از تماشاي فيلم تايتانيك و يك بوس كوچولو تا نصب تجهيزات ماهواره و وبلاگ نويسي را به انجام رسانديم.
و هيچكس نفهميد. مليله خاتون هم كه برگشت، سر به راه و خوش خلق شده بود. عاقله زن، ديگر تماس نگرفت و اداره امور ديگر بار به يد قادر مرد خانه محول شد.
حكایت پسر جوان و ننه بزرگش
یكی بود. یكی نبود. یك پسر جوانی در یك جایی زندگی می كرد كه از مال دنیا یك موبایل دو كاسته صاایران داشت، یه فیش پیش خرید پراید و چهار تا تغار و سه من گندم، دو شاخه نبات، 200گرم كشك نسابیده و یك ننه بزرگ پیر كه دائم تریت آبگوشت به خوردش می داد و غر می زد. یك روز این پسر جوان نشسته بود پای رادیو و داشت رادیو گوش می كرد كه ناگهان گوشهایش تیز شد و مخبر با صدای محزونی گفت:آنهایی كه وقت سربازیشان رسیده است، باید بیایند و بروند سر خدمتشان. پسر جوان كه تا بحال هیچوقت سربازی نرفته بود مثل بچه ای كه از آمپول می ترسد شروع كرد به ترسیدن. یك هفته بعد هم وقت سربازی اش سر رسید.
دید از نشستن و ترسیدن به جایی نمی رسد، با خودش فكر كرد اگر دانشگاه قبول بشود از شر سربازی خلاص خواهد شد. همان موقع رفت دفترچه دانشگاه آزاد را از پست گرفت و فردا صبح ساعت هفت هم سه من گندم و كولرگازی و فیش پرایدش را فروخت و رفت با پولش ثبت نام كند، اما آقایی كه مسؤول ثبت نام بود از او مدرك دیپلم یا معادل پیش دانشگاهی اش را خواست. پسر هر چه فكر كرد به یاد نیاورد كه همچی چیزی داشته باشد، بنابراین پولش را گذاشت روی كولش و برگشت خانه شان. توی راه با 100تومن از پولش یك روزنامه وزینی خرید كه توی صفحه اولش آگهی زده بودند به این مضمون:"سربازی شما را با قیمت خوب می فروشیم."پسر آدرس را برداشت و به تاخت رفت كه سربازی اش را بخرد. اما همین كه به آن مكان رسید دید كه مدیرعامل آنجا را كت بسته دارند سوار ماشین می كنند. رفت جلو و به او گفت:ای بنده خدا لطفاً اول سربازی من را بفروش بعد هرجا دلت می خواهد برو. مرد گریه كنان گفت:متأسفم آقای جوان. همانا من یك كلاهبرداری بیش نبودم و بی خودی پول جوانهای مردم را می گرفتم و قصد داشتم بعد از این كه میلیاردر شدم بروم بالاشهر یك خانه بگیرم و پز باكلاسی بدهم كه نشد تو عاقل باش و برو خدمتت را بكن. پسر گفت:من عاقلم آقاجان. فقط عرضه خدمت كردن ندارم. بعد هم سرش را پایین انداخت و راه افتاد كه برود پیش ننه بزرگش و از آنجا كه پسر نجیبی بود، حتی یكبار هم سرش را بالا نیاورد، ولی دست بر قضا دختری روبرویش خم شد كه بند كفشش را ببندد و پسر جوان سر به زیر، و برای اولین بار یك دل نه صد دل عاشقش شد. جلو رفت و گفت:ای... تعابیر به علت بدآموزی حذف شده است كه در دنیا لنگه ات پیدا نمی شود، آیا حاضری با من ازدواج كنی؟ دختر بلند شد و گفت:"این آرزوی هر دختری است كه یك روز ازدواج بكند، اما بگو آیا تو به سربازی رفته ای؟" پسر گفت:"نه همانا من الان مشمولم. دختر گفت:"پس بهتر است بروی سر میدان بایستی، یك لیوان آب زرشك دستت بگیری و بعد یاد ازدواج بیفتی."پسر دید چاره ای ندارد گفت:ببین تو همین جا بمان تا من بروم سربازی ام را تمام كنم و بیایم تو را ببرم پیش ننه بزرگم." دختر گفت:"اینجا كه خیلی گرم است، من می روم خانه مان تو هر وقت ترخیص شدی بیا به خواستگاری من." پسر هم قبول كرد و رفت. هنوز چند قدمی دور نشده بود كه دوستش را دید و دوستش تعریف كرد كه چطور معاف شده است. (توضیح این كه ایشان مجموعه نمره ضعف چشمهایش روی هم 8 بوده و معاف شده است) پسر جوان بلافاصله رفت و به اشكال و شیوه های متفاوت چشمهایش را ضعیف كرد، بعد رفت بینایی سنجی و معلوم شد كه چشمهایش در مجموع 24نمره ضعیف است. فردا صبح ساعت 7 رفت معافی بگیرد. دم در پله ها را ندید، خورد زمین، بلندش كردند بردند تو، گفت:من چشمهایم 24نمره ضعیف است، لطفاً من را معاف كنید. آن آقایی كه مسؤول معافی بود گفت:مگر نمی دانی بنزین و كباب و كرایه ماشین بالا رفته است. پس طبیعی است كه شماره ضعف چشم هم برا ی معافیت گران شده است. پسر كه دید اگر چشمهایش بیش از این ضعیف بشود كور می شود و دیگر نمی تواند آن دختر را ببیند رفت خانه و توی اتاقش نشست و شروع كرد به گریه كردن. آنقدر گریه كرد و گریه كرد كه دل ننه بزرگش سوخت و آمد گفت:"پسرم گریه نكن راه حل این درد تو پیش من است. پسر گفت:"چه راه حلی ننه بزرگ. من دیگر نمی توانم با دختر مورد علاقه ام ازدواج كنم" ننه بزرگ گفت:"همین الان برو سربازخانه و بگو باید از ننه بزرگ پیرت مراقبت كنی و معافی كفالت بگیر بیا برویم خواستگاری."پسر رفت و بعد از این كه معافیت گرفت، كت و شلوار پوشید و شیرینی و گل بدست آمد خانه كه با ننه بزرگش بروند خواستگاری، ننه بزرگ در را باز كرد و گفت:"چی شده پسرم، معاف شدی؟"پسر گفت:" آره ننه اینم كارتم است." ننه بزرگ همین كه كارت معافی پسر را دید، از خوشحالی بهش شوك وارد شد و سكته كرد و مرد. در همین لحظه دو نفر از پشت دیوار آمدند، زیر كتفهای پسر را گرفتند و گفتند:"خب دیگه ننه بزرگت احتیاج به مراقبت تو ندارد و شوهر مرحومش از او مراقبت خواهد كرد، بیا برویم سربازی" در همین لحظه پسر جوان هم یك سكته ای كرد و مرد. نتیجه اینكه:ما نباید بچه هایمان را لوس و ننر و بچه ننه بار بیاوریم.
حكایت خاركن جهان سومی
یكی بود، یكی نبود. یك روز یك خاركنی در ولایت غربت داشت از وسط بیابان رد می شد كه از دور چشمش به چاهی افتاد و چون خیلی تشنه بود رفت جلو و سرش را توی چاه كرد . هنوز سرش وارد گردی دهن چاه نشده بود كه یك صدایی از ته آن شنید : آهای مرد خاركن ! تو را به خدا من را نجات بده. ( توضیح اینكه در كنار گفتار شنیده شده از ته چاه صداها و افكت هایی مربوط به پچ پچ و وراجی هم شنیده می شد )
باری! مرد خاركن گفت:ای بنده خدا تو كی هستی و چرا این قدر دلت خون شده، كله ات داغون شده، خیلی سرگردون شده، ها.؟ 
موجود ته چاه با صدایی بغض آلود گفت:همانا من یك مار بدبخت بیچاره ای هستم كه در ته این چاه زندگی می كردم . اما یك مدتی است كه این مرد پرحرف كه صدایش را در بک راند باند صدا می توانید بشنوید افتاده توی این چاه و از روزی كه آمده دارد یك ریز حرف می زند و كله ام را خورده است، مادر من مرده است، یاد را از ذهنم برده است. تو را به خدا بیا من را نجات بده و از شر این مرد پرگو خلاص كن. خاركن كه جیگرش كباب شده بود در طرفة العینی مار را بالا کشید و حیوان بیچاره فورا پرید توی بغل خاركن و صورتش را غرق بوسه كرد و گفت:ای خاركن مهربون! حالا كه یك لطفی در حق من كردی من وظیفه خود می دانم كه دو لطف در حقت بكنم و محبتت را جبران نمایم. خاركن گفت:نه بابا. من كه كاری نكردم بعدش هم این مرام و معرفت ذاتاً تو وجنات ما و بچه محلها مون هست و توقعی هم نداریم.مار یك قیافه عجیبی به خود گرفت و گفت:همانا مگر می شود؟؟ من فردا صبح ساعت هفت می روم و دور گردن دختر داروغه می پیچم و هركس از هركجا بیاید و هركار بكند، الا و بلا پائین نمی آیم، بعد داروغه می دهد در شهرجار بزنند و جادوگر و طبیب بخواهند. آن موقع تو بیا و كنار گوش من یك وردی بخوان تا من از دور گردن دختر كنار بروم و تو پاداشت را بگیری و بروی برای خودت سمند نوك مدادی بخری و بادخترهمسایه تان ازدواج كنی. مار فردا صبح ساعت 7 رفت دور گردن دختر داروغه حلقه زد و جادوگران و طبیبان شهر هم هركار كردند نتوانستند او را پائین بیاورند . بعد رفتند توی شهر جار زدند و طبیب خواستند. خاركن آمد و كنارگوش مار وردی خواند، مار پاشد و مثل بچه آدم راهش را گرفت و رفت. بعد داروغه آمد و كلی پول و مول به خاركن داد و رفت. چندی بعد مرد خاركن داشت با سمندش خارها را از توی بیابان به خانه می برد كه یكهو پنچر كرد. آمد پایین زاپاس را برداشت و خواست عوض كند كه مار جلو آمد و گفت:ای مردخاركن خوب شد دیدمت من آماده ام كه لطف دوم را كه قولش را داده بودم انجام بدهم. چه می خواهی؟ خاركن گفت:همانا بیا و پنچری این لاستیك را بگیر! مار نگاه عاقل اندر سفیهی به خاركن انداخت و گفت:مرتیكه جهان سومی یه نخود فكر اقتصادی توی كله گنده ات نداری! من فردا صبح ساعت هفت می روم و دور گردن دختر وكیل شهر چمباتمه می زنم . تو باز همان كارهای دفعه قبل را تكرار كن!مار فردا صبح ساعت هفت رفت دور گردن دختر پیچید. طبیبان و جادوگران نتوانستند كاری بكنند. جارچی ها جار زدند و معالج خواستند. خاركن آمد و هنوز به مار نزدیك نشده بود چشمش به دختر وكیل افتاد و یك دل نه صد دل عاشقش شد. وردی خواند و مار مثل بچه آدم راهش را گرفت و رفت و قبل از رفتن به خاركن گفت وعده ما دو كار بود كه انجام دادم از این به بعد اگر سر راهم پیدا بشوی، باهم بی حسابیم. نیشت می زنم تا بمیری، بعد وكیل آمد، به خاركن گفت:ای مرد تو خوب كاری انجام دادی ها ! حالا چی از من می خواهی؟ خاركن یك خجالتی كشید و گفت:همانا این دخترت را به عقدم در بیاور! وكیل نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت:رعیت بیچاره یك ذره عقل معاش نداری آخر این دختر كه جز كسری بودجه چیزی برایت نمی آورد یك چیزی بخواه كه بر دولتت بیفزاید. بعد خاركن یه كم فكر كرد و گفت:خب پس یك كامیون میوه به من بده تا بروم توی شهر به قیمت بابایم بفروشم و مردم كه به قول مباشر خانه سازی در اوج رفاه و تمول هستند بیایند پولهایشان را با پارو جلو من بریزند و من هم توی چهار تا كامیون باركنم بروم به تركستان. باری! چند روز و چندماه گذشت و مردم خاركن مشغول زندگی عادی خودش بود كه نصف شب در خانه اش به صدا در آمد. در را بازكرد دید مأمورهای پادشاه آمده اند دنبالش، مأمورها او را به قصر بردند.
پادشاه جلو آمد و گفت:ای خاركن عزیز یك ماری آمده و دور گردن دخترم پیچیده و پائین نمی آید! ( توضیح اینكه مار فوق الذكر همان مار قبلی است اما این بار با كسی شوخی ندارد ) خاركن به آرامی رفت و به مار نزدیك شد. مار زبان در آورد و گفت:خاركن جلو نیا!
قرار من و تو همان دوبار بود كه عمل كردم و گذشت، جلو بیایی نیشت می زنم تا بمیری و بروی پیش مامان بزرگت .خاركن یك قدم دیگر جلو آمد و گفت:بابا من كه نمی خواهم این دختر را نجات بدهم.
فقط آمده ام به تو بگویم كه آن مرد پرحرف توی چاه چند روزی است كه بیرون آمده و حالا هم دارد در به در دنبال تو می گردد ! مار باشنیدن این حرف بلافاصله از دور گردن دختر پائین آمد و پا به فرار گذاشت.. ما از این داستان نتیجه می گیریم كه مارها هم خیلی از پرحرفی بدشان می آید.

في اليوم مأموريت شده بود سري به امكنه هاي حوزه بالاي شهر بزنيم و راپورت آن را در طرفة العيني براي همكاران مرسول داريم تا در ستون راپورتهاي هفتگي نشر كنند.
آقازاده را خبر كرديم، چارق و قباي اعياني بياورد، مليله خاتون بر ما بپوشاند و عطر و مشك عنبر به دورمان بچرخانند تا تيپ زده باشيم و ميان اين جوانك هاي قرتي... كم نياوريم. باري! به طويله رفتيم و جوان ترين قاطرمان را انتخاب كرده، ركاب زديم و تاختيم و از بزرگراهي كه منقول بود و ميان براست و خداي ناكرده ترافيك ندارد، حركت كرديم ولي هر چه پيشتر مي شديم، هيچ اعلانيه يا تابلويي نديديم كه روي آن نوشته باشد بالاي شهر!
از يك بني بشري پرسيديم؛ او رعيت زاده بود و غريب، نمي دانست. از عاقله مردي ماكسيماسوار پرسش كرديم، نگاهي عاقل اندر سفيه كرد و گذشت. به اعلانيه كنار گذر نيم نگاهي انداخته بوديم. به رويش واژه غريب و نامأنوس جردن حك شده بود. حدس زديم اين فرنگ زده ها از عشق مايكل جردن است كه كنيه اش را اعلان زده اند و لابد كلي هم مثل فلان آوازه خوان كه مي خواند: " يا ابن و يا نساء، يا ابن و يا نساء، مگر جردن چه دارد، مي گويند...ِ" دلمان نيامد بيش از اين خودمان را در كوي غريب تابلو كنيم. موبايلمان را درآورديم و شماره پليس صد و هجده را گرفتيم و نشان "بالا شهر" پرسيديم. فرمودند نداريم و رفتند. هر چند دلمان راغب نبود، اما مأمور بوديم و بايد اول كاري از پس كارمان برمي آمديم. زنگ زديم به حبيب ا...خان كه همه چيزدان است و از جهت افاقه و علم و ادب روز در هفت اقليم لنگه اش يافت نمي شود. گفتيم: حبيب ا...خان خدا پدرت را بيامرزد، از روزنامه مأموريت داده اند بالا شهر را بيابيم و راپورت عمارات كبيره آن را برايشان مرسول داريم. اما في الحال هر چه مي گرديم به يك چنين محلي برنمي خوريم. حبيب ا... خان يك خنده اي كرد و مثل قاطر رميده انگشت به دهن ماند. ما مانديم و كلاهمان!
باري! مانديم و تفكر كرديم و به اين مهم دست يافتيم كه حتم بالاشهري وجود ندارد و تصور چنين مكاني تصوري است از جنس خانه شاه پريون يا سرزمين از ما بهتران و از دسته سرزمين عجايب!
يك آب طالبي اي خورديم و به خانه برگشتيم، در اندروني نشستيم و قلياني چاق كرديم و زنگ زديم به دبير سرويس كه پدرجان، اصلاً يك همچه جايي به نام بالاشهر در هيچ كجا يافت نمي شود و تصور وجود بالاي شهر و پايين شهر تنها ناشي از تفكرات وارداتي و ماركسيستي شماست و جن و انس به چشم نديده است. گفتيم: مأموريتي بود به قصد انجام، رفتيم، گشتيم نبود: نگرديد نيست.

ما قرار است از اين يوم به ما بعد توي ولايت و شهر وخيابان و بيابان بگرديم و اخبار دست اول را در همين يك تكه جا، هفته به هفته راپورت كنيم. بالاخره هر روز تو اين همه جا يك اتفاقي مي افتد كه آخر هفتگي، هفت تايش را يك طوري قد هم بچسبانيم و پياز داغش را چند برابر بيفزاييم و با هزار بدبختي توي همين يك و جب جا، جا بدهيم!
تازه هيچ اتفاقي هم كه نيفتد آنقدر عرضه و تبحر داريم كه خودمان خبرسازي كنيم. مگر ما چه مان از اين خبرنگارهاي چغله كه با يك راديو دنبال اين و آن مي دوند و پز مي دهند كمتر است. تازه سابقه كار هم داريم. توي مملكت هم كه پراست از خبر بالفعل و بالقوه! بالفعل باشد تفتش مي دهيم، بالقوه باشد خودمان مي پزيمش! شكر خدا آنقدر هواپيماي سقوط كرده، عروس مادر شوهر مرده، داماد زنداني، وزير عالم و دبير ظالم و علي دايي و ... زياد است كه فكر نمي كنيم در اين حوزه دچار مشكل و مورد بشويم. دست به سانسورمان هم كه خوب است، خودتان ببينید، مي فهمید ما كي ايم و ناز شست ما چه ريختي است. سنگهايمان را هم كه از حالا با شما وامی كنیم. ريش و سبيل و قيچي را به خودمان بسپارید!
فعلاً مي رويم يك سري به عمارتمان در شمال شهر بزنيم تا ببينيم چه مي شود.... منتظرمان باشيد! يك كاري مي كنيم مشتري خودمان بشويد.
